کم کمک پائیز اینجا ، فرا رسیده. هوا سرد شده و برگهای درختان در حل زرد شدن هستند. به قول خودشان روزهای سخت زمستان در حال آمدند. حدود ۳ روز هست که خورشید را ندیده ام. هوای ابری و بارانهای نم نمک گویا اولین مشخصه پائیز است. اما من بر خلاف سوئدیها اصلا از آمدن پائیز ناراحت نیستم. اتفاقا کلی انرژی گرفتهام. گویا فصل رویاهای من پائیز است.البته مطمئنم اگر من هم در کشوری بودم که ۶ ماه از سالش خورشید را نبینی و ۹ ماه فقط لباس گرم بپوشی ، به احتمال قریب به یقین عاشق تابستان میشدم!
یکی از استادهای بخش دیروز در حالی که قهوه ش را سر میکشید ، گفت کاش خورشید ، سهم بیشتری برای ما داشت! مگر ما با شما چه فرقی داریم که شما اینقدر خورشید دارین که آرزوی آمدن پائیز و زمستان را میکنید ولی ما در مقابل حسرتش را داریم.
من اون لحظه مکث کردم.پیش خودم به همه چیزهای که اینا دارن و ما نداریم فکر کردم و فقط سرم رو تکون دادم.
9/05/2009
8/31/2009
چه عاشقم امروز . که میدانم تو به من نزدیکتر از نزدیکی. وجودم امروز به اندازه عظمت تو اوج گرفت و زندگی در آن صدای موزنی تعریف شد که حضور تو را برای همیشه نوید داد.
اشکهایم میدانند فلسفه جاری شدنشان را.خالق بودن، چه لذت سرشاری است!
Posted by زلال پرست at Monday, August 31, 2009 2 comments
8/26/2009
ماه رمضان امسال، ایران نیستیم. اما حسابی دلم هوای سفرههای افطار و مهمونیهای افطار رو کرده.مخصوصا افطاریهای پارسال که یه جورایی خیلی برام خاطره انگیزه.چون تمام مهمونیهای پا گشای من و صادق در ماه رمضان بود. یاد سحرها بخیر ! کنار سفره کوچیک ۲ نفره مینشستیم و برای اولین بار سحری خوردن ۲ نفره رو تجربه کردیم.
امسال هم ماه رمضان ما یه جورای دیگه خاطره انگیز خواهد شد برامون. شاید ساله دیگه ماه رمضان ازش بنویسم.
Posted by زلال پرست at Wednesday, August 26, 2009 4 comments
8/21/2009
یه ماه دیگه مونده که من دوباره به همون محیط علمی قبلی برگردم.و حقیقتاً مجبورم دوباره شرایطی رو تحمل کنم که با دیدن محیطهای علمی اینجا ، به نظرم غیر ممکن میاد.برخوردهای کاملا انسانی اساتید با دانشجوها و دستیار ها، روزهای اول ورای تصور من بود. محبت و احترامی که اینجا از تک تک افراد بخش دیدم رو هرگز فراموش نمی کنم.وقتی کنارم افرادی می نشستن که هر کدامشون تو دنیا برای خودش کلی مطرح هستند اما با من چنان فروتنانه برخورد می کردند که حتا تصور نمی کردم که بعضی از این آدمها جایزه نوبل گرفته باشن. همین آدما وقتی تو رو ناراحت می دیدن ، باهات احساس همدردی می کردن و تلاش می کردن که آرومت کنند،این آدمها نه ادعا دارند نه تلاش می کنند تو رو کوچک کنند و نه حتا کاری می کنند که لحظه ی احساس کوچکی کنی. به کار هم کاری ندارند و در کامل آرامش به تحقیقات خودشون می رسند. یک محیط کاری کاملا متمدن و سالم که اولین شرطش احترام به حقوق دیگریه.
حالا من این محیط رو دارم با همون محیط قبلیم مقایسه میکنم که رفتار بالادست من با من مثل یه برده دار با برده خودشه! کاش ما هم یاد می گرفتیم به آدمها در هر سطحی که هستند احترام بگذریم.
Posted by زلال پرست at Friday, August 21, 2009 0 comments
8/15/2009
امروز یه آخر هفته بارونی تو شهر لوند بود.حدود ۴۰ روز دیگه ما از اینجا میریم و به ایران خودمون بر میگردیم.این روزها که هر چه بیشتر به تاریخ رفتنمون نزدیک میشیم نمیدونم چه حس عجیبیه که سراغم میاد.با اینکه دلم خیلی تنگ شده اما از امکانات اینجا هم نمیتونم به راحتی دل بکنم.از امکانات و شاید مهمتر از اون آرامش اینجا .
کاش این آرامش رو اونجا هم بتونم تجربه کنم.
Posted by زلال پرست at Saturday, August 15, 2009 5 comments
7/31/2009
چند روزی است که خاطرات گذشته خیلی به ذهنم سر می زنند.بعضی وقتها آنقدر به گذشتههای دور می روم و مشغول تعریف کردن خاطراتم برای آقای همسر می شوم که زمان از دستم در می رود.
یاد سفرهایی که رفتم. یاد روزهای خیلی شیرینی که در کنار خانوادهام داشتم. یا حتا یاد تنهاییهای خوابگاه میافتم. یاد روزهای که با بچههای فلت دور هم مینشستیم و با یه فلاسک چایی ، یه شب را به صبح می رساندیم!
یادم میاد که پارسال چه تابستان پر از استرسی را گذراندم. از یک طرف هم فشار پروژه داشت خوردم می کرد از طرف دیگر هم تغییر بزرگی در زندگیم در حال شکل گیری بود. ولی همان روزها دوستای خوب منو تنها نگذاشتن.عصرها کیک می پختم و بساط قهوه را به پا می کردیم و میرفتیم در پارک نزدیک خوابگاه می نشستیم و حین گلایه کردن از فشار درس و کار ، می خواستیم به همدیگر هم تسلی خاطر بدهیم.
پارسال ، فصل بی برقیهای طولانی بود، و همین عمل باعث شده بود که ما چند نفر در تابستان ، ناهارهایمان را بیاوریم در اتاق نشیمن که با د گیر بود بخوریم. وای که چه سفره رنگارنگی میشد! قدر آن لحظهها را الان می دانم که دلم لک زده برای در هم نشستنهای طولانی !ولی آن روزها همه ما فقط می خواستیم یک جور وقت را بگذرانیم.
مریم ق . که همه فکرو ذهنش درگیر قبولی در دکترا بود و هر روز حرص می خورد چرا ، رقبای ضعیف ترش را در مصاحبه قبول کرده اند، یا آتوسا م. که فقط حرص استاد راهنمای بی سواد و پروژه بی سرو تهش را می خورد. اسما ر. هم که کلا درگیر نوشتن تز بود و می شد گفت همیشه ناله می کرد! حالا که یک سال گذشته، مریم در دکترا با اختلاف خیلی زیاد قبول شده. آتوسا ماه دیگه از تز فوق لیسانسش دفاع می کنه ، اسما هم که وارد سال ۲ دکترا میشه، و من هم در سوئد هستم و تمام آن استرس ها رو پشت سر گذشتم!
آدم است دیگر قدر لحظههایش را نمی داند! بعدها که گذشتند حسرتشان را می خورد.
این روزها یاد تمام لحظههای را که گذراندم بی آنکه قدرشان را بدانم ، میافتم. می دانم وقتی به ایران بر گردم ، حسرت همین لحظهها را می خورم.
Posted by زلال پرست at Friday, July 31, 2009 0 comments
7/20/2009
کلی نوشته بودم اما همش پرید!!! دیگه حوصله نوشتن تمامشو ندارم اما میخواستم بگم از وقتی امدیم اینجا ، احساس میکنم آدمها تو این کشور چقدر انسان دوست هستند و فقط به خاطر اینکه تو یه انسان نیازمند به کمک اینها هستی با تمام وجود تلاش میکند تا کمکت کنند.اینجا که باشی حتا حضور خدا رو بیشتر لمس میکنی که چطور حمایتت میکنه.خدای که اصلا نیاز نیست برای رسیدن بهش کلی راه بری بلکه اونقدر بهت نزدیک که میتونی تو آغوشش بری و از حضور امنش لذت ببری.
Posted by زلال پرست at Monday, July 20, 2009 1 comments
7/14/2009
دیگه نوشتن تو این وبلاگ هم منو ارضا نمیکنه.چون مجبورم خیلی از حرفا رو نزنم و دچار یکجور خود سانسور شدم. از طرفی حدود یک ماه هست که یه دفتر خاطرات خوشگل گرفتم و اتفاقها ، احساسات و عقایدی رو که نمیتونم جای دیگه بگم، اونجا مینویسم.
خوب به نظر من روشهای سنتی گاهی وقتها بهتر جواب میدن.دیگه کمترین مزیت دفتر خاطرات اینه که درش راحت و آزاد هستی و هر جور که دلت میخواد مینویسی.
...
این روزها من در حال تجربه اتفاقهای جدیدام.شاید یه روزی اینجا نوشتم . دیگه مثل سابق هم دلتنگ نیستم چون میشه گفت عادت کردم و به خودم میگم ۲ماه دیگه بر میگردم ایران. فقط کمی این تجربه جدید انرژی بره ومن امیدوارم از پسش بر بیام.
...
تعطیلات تابستانی تمام اعضای گروه ما تقریبا شروع شده و بخش عملا خالیه.منم دیگه حوصله رفتن و تنها نشستن تو یه اتاق رو ندارم ! آخه استادم هم رفته! چه کار کنم؟ این سوئدیها تمام برنامههاشون سر جاشه ، کار به جای خود. تفریح به جای خود .زمانی هم که اختصاص میدان به یه کار خاص ، محاله برنامه دیگه براش بریزن.بی برو برگرده برنامه شون.
حالا من چه کار کنم که هنوز برنامه خاصی ندارم برا این روزهای بلاتکلیفی!
Posted by زلال پرست at Tuesday, July 14, 2009 1 comments
6/25/2009
جسته و گریخته: ذهنم کمی آشفته شده ، آن چیزهایی که انتظارش را نداشتم در حال رخ دادن هستن ، بخشی خیلی شیرین و دوست دشتنین اما مرا کمی دست پاچه کرده اند و برخی دیگر تمر کزم را از من گرفته اند.
تقریبا ۳ ماه شده که در لوند هستیم، دیگر میشود گفت عادت کرده ایم به همه چیز، حتا به این آسمان روشن شبها و آواز پرندگان در ساعت ۳ نیمه شب!
پروژه من هم که تقریبا به نتایج خیلی خوبی رسیده.
آقای همسر هم که حسابی با دانمارکیها و استاد مهربانش اوقات خوشی رو میگذرونه.
همه چیز خوب پیش میرود ، فقط بعضی وقتها از اتفاقهای غیر منتظر ،اعصابم خورد میشود، خیلی هم خورد!
باید دلم را به همان اتفاق خوبی که برایمان افتاده خوش کنم.
Posted by زلال پرست at Thursday, June 25, 2009 1 comments
6/07/2009
ثانیه ها را صبوری می کنم و لحظه ها را .ساعتها و روزها را با امید زیست میکنم تنها به اشتیاق این که سالهای سبز را تجربه کنم. به قول صادق : اندکی صبر، سحر نزدیک است. سالهای سبز ، من آمدنتان را بی صبرانه به انتظار نشسته ام!
Posted by زلال پرست at Sunday, June 07, 2009 1 comments
6/06/2009
به یقین خودم رو در یکی از همان کوچه پس کوچههای سالهای گذشته جا گذاشتهام که حال اینقدر با این خود جدید غریبه ام... کاش میدانستم کجاست که بروم دستش را بگیرم.از دلش غم این سالهای دوری را در بیاورم و باز مثل همان روزا آنقدر با خودم یکی شوم که وقتی کسی خواست غرور آن خود را بشکند، اشک نریزد و گوشه یی کز نکند! آنقدر خودم باشم که اجازه ندهم کسی به هر دلیلی مرا از اندیشههایم جدا کند.
دلم گرفته، کاش روزها زودتر میگذشت. از این که هست زودتر
Posted by زلال پرست at Saturday, June 06, 2009 0 comments
6/01/2009
آقای جوجه تیغی در وسط خیابون در شهر لوند (سوئد) ، بخاطر ایشون تمام ماشینها مسیرشون رو عوض میکردن که مبادا آرامش این آقای ریلکس به هم بخوره!این احترام به آرامش دیگران اینجا حتا برای حیوانات هم مصداق داره. شاید حدود ۲۰ دقیقه این حیوان وسط خیابون بود و مردم در حالی که بهش لبخند میزدن مسیر حرکت خودشونو عوض میکردن. آخر سر هم یکی با احترام جوجه تیغی رو گذاشت تو کیفش و برد تو چمنها رهش کرد!
Posted by زلال پرست at Monday, June 01, 2009 2 comments
5/27/2009
هنوز هوا روشن است ،معمولا این روزا خورشید حول و حوش ساعت ۱۰ شب غروب میکند. باورم نمیشود که یک جای دیگر همین کره خاکی، آسمان تاریک تاریک باشد و خیلیها خواب هفت پادشاه ببینند. خلاصه اینکه ساعت زیست ی بدن ما میرود که کم کم دچار مشکل شود و ما باید با تاریک کردن فضای اتاق تلقین کنیم که شب شده و وقت خواب است. البته نتیجه این طولانی تر شدن روز تا اینجا به ضرر ما نبود است! کلی وقت برای انجام دادن کارها مان اضافه میآوریم. اینجا حس میکنم که تمام روز مشغول کار هستم و خوب قسمت زیادی از این زمانها هم صرف کار مفید میشود...
خلاصه من که کماکان به کار کردن ادامه میدم و خستگی را می گذارم برای همان چند ساعتی که هوا تاریک میشود! فرصت برای خوابیدن بسیار است.
Posted by زلال پرست at Wednesday, May 27, 2009 4 comments
5/16/2009
این روزها خیلی دلتنگ شده ام، نگاه که میکنم ، می بینم چقدر برای آمدن به اینجا تلاش کردیم. ۶ ماه تمام بلاتکلیفی ، نامه نگاری و رفت و آمدهای مکرر به تهران آن هم درست در میان اوج کارهای من و همسرم، کمترین سختی بود که برای گرفتن ویزا کشیدیم. یادم می اید درست ویزا یمان یک هفته قبل از تاریخ پرواز آمد، چقدر خوشحال شدیم ، چقدر هیجان زده بودیم. آدمیست دیگر، همیشه آرزوی چیزی را که ندارد در سر می پروراند، حالا که آمدم اینجا ،روزها رو می شمارم که کی تمام میشود.
بگذریم ، هفته کاری سختی داشتم، منتظر آخر هفته بودم که زود فرا برسد. قسمت اصلی محاسبات سنگین شروع شده اند و من باید تمام تمرکزم رو بگذارم که مبادا اشتباه کنم. چیزی که اینجا باعث می شود این دوری را تحمل کنم شاید همین کاری باشد که انجام میدم. سیستمهای بیولوژی، همیشه مورد علاقه من بودهاند، اما متاسفانه بدلیل نداشتن نرمافزارهای لازم در ایران نمی توانستیم کار کنیم ( البته کامپیوترهای قوی).به قول همسرم ، هر پیشرفتی سختیهای خودش را بهمراه دارد. زندگی همین است دیگر ،باید رفت و رفت تا به مقصد رسید.انصافا من خوشحالم که جاد های همواری را پشت سر میگذاریم ، دیگر مسافر این راه باید کمی صبور باشد ، غیر از این است؟! پس پیش به سوی جلو ! زندگی، من آماده ام.
Posted by زلال پرست at Saturday, May 16, 2009 1 comments
5/12/2009
امروز یکی از استاد های بخش , از من پرسید شیراز چطور شهری است؟ بعد نقشه یه آوردو گفت شیراز رو میتوانی روی این نقشه به طور دقیق به من نشان بدهی؟ من هم سعی کردم شیراز را روی آن نقشه پیدا کنم . . . گفت من خیلی شیراز را دوست دارم , پرسیدم واقعا؟ خندید و گفت میدانی چرا؟ . . . چند ساعت بعد یه کاغذ برایم آورد که رویش یه متن به انگلیسی نوشته بود. کمی نگاهش کردم چیزی شبیه شعر بود , گفت میدانی از کیست ؟ گفتم نه؟ گفت واقعا نمیدانی؟ من هم همینطور گیجو منگ نگاهش کردم, با لبخند گفتم نه نمیدانم؟
خندید و گفت حافظ!
آن لحظه بود که به ایرانی بودن خودم بالیدم.
Posted by زلال پرست at Tuesday, May 12, 2009 3 comments
5/02/2009


حالا متوجه می شوم که چرا به ما می گویند , شما خوب وقتی به سوئد آمدید!
اینجا , این روز ها حالو هوای بسیار جالبی دارد, یک نو هیجان در مردم هست که ناخوداگاه در ما هم تزریق می شود. چقدر اینها خوب بلدند شادی کنند! به کوجکترین بهانه جشن می گیرند و شادی خودشان را در کمال آرامش نشان می دهند.
چند روز قبل با سوپر ویزر و بقیه هم گروهی هایم به یک پیکنیک2 ساته رفتیم( عکس مربوط به همان است) , خوشم آمد از نحوه برخورد این آدم! با اینکه یک فول پروفسور است و کلی برای خودش برو بیا دارد, اما اینقدر راحت صدای پرنده ها را تقیلد می کرد, آواز می خواند , بلند بلند می خندید . . . من چه؟ از تعجب فقط نگاهش میکردم! آخه من کجا اینقدر بی پروا شادی کردن را دیده بودم.
Posted by زلال پرست at Saturday, May 02, 2009 1 comments
4/26/2009
Posted by زلال پرست at Sunday, April 26, 2009 1 comments
4/23/2009
Posted by زلال پرست at Thursday, April 23, 2009 0 comments
4/22/2009
I am a little confused!
To be honest, I am in Lund university for 6 months Post doc study( foghe Doctor a).My supervisor is a nice man and more important point , of course, is his ability in Biophysics. He is really master in this field and I am lucky to be in his research group! I should do all my best to be successful in these 6 months but one thing bothers me, he is so busy and has no time to ask more than 2 questions. I don't know how I can learn new subjects without any suitable discussion with him. how should I satisfy my curiosity?
God help me!!!
Posted by زلال پرست at Wednesday, April 22, 2009 1 comments
4/20/2009
visiting Copenhagen
Today was an interesting and so memorable day of my life! I visited the most famous Professor in Chemistry around the world at Copenhagen university. However he is my husband supervisor for these 6 months but I am so glad to see him.He is so kind and sociable, we spent nice time together during the afternoon.
Copenhagen is a beautiful city . My camera was completely on to take photos actually! In my opinion, It is a part of Paradise in the earth, But I am sure we have same perfect and fabulous sceneries in our country too.
- Thank you Pria for your nice comments!
Posted by زلال پرست at Monday, April 20, 2009 2 comments






