6/01/2009


آقای جوجه تیغی در وسط خیابون در شهر لوند (سوئد) ، بخاطر ایشون تمام ماشین‌ها مسیرشون رو عوض میکردن که مبادا آرامش این آقای ریلکس به هم بخوره!این احترام به آرامش دیگران اینجا حتا برای حیوانات هم مصداق داره. شاید حدود ۲۰ دقیقه این حیوان وسط خیابون بود و مردم در حالی‌ که بهش لبخند میزدن مسیر حرکت خودشونو عوض میکردن. آخر سر هم یکی‌ با احترام جوجه تیغی رو گذاشت تو کیفش و برد تو چمن‌ها رهش کرد!

5/27/2009

هنوز هوا روشن است ،معمولا این روزا خورشید حول و حوش ساعت ۱۰ شب غروب می‌کند. باورم نمی‌شود که یک جای دیگر همین کره خاکی، آسمان تاریک تاریک باشد و خیلی‌‌ها خواب هفت پادشاه ببینند. خلاصه اینکه ساعت زیست ی بدن ما میرود که کم کم دچار مشکل شود و ما باید با تاریک کردن فضای اتاق تلقین کنیم که شب شده و وقت خواب است. البته نتیجه این طولانی‌ تر شدن روز تا اینجا به ضرر ما نبود است! کلی‌ وقت برای انجام دادن کارها مان اضافه می‌‌آوریم. اینجا حس می‌کنم که تمام روز مشغول کار هستم و خوب قسمت زیادی از این زمان‌ها هم صرف کار مفید میشود...

خلاصه من که کماکان به کار کردن ادامه میدم و خستگی‌ را می گذارم برای همان چند ساعتی‌ که هوا تاریک میشود! فرصت برای خوابیدن بسیار است.

5/16/2009

این روزها خیلی‌ دلتنگ شده ام، نگاه که می‌کنم ، می بینم چقدر برای آمدن به اینجا تلاش کردیم. ۶ ماه تمام بلاتکلیفی ، نامه نگاری و رفت و آمد‌های مکرر به تهران آن هم درست در میان اوج کارهای من و همسرم، کمترین سختی بود که برای گرفتن ویزا کشیدیم. یادم می اید درست ویزا یمان یک هفته قبل از تاریخ پرواز آمد، چقدر خوشحال شدیم ، چقدر هیجان زده بودیم. آدمیست دیگر، همیشه آرزوی چیزی را که ندارد در سر می پروراند، حالا که آمدم اینجا ،روز‌ها رو می شمارم که کی‌ تمام میشود.

بگذریم ، هفته کاری سختی داشتم، منتظر آخر هفته بودم که زود فرا برسد. قسمت اصلی‌ محاسبات سنگین شروع شده ا‌ند و من باید تمام تمرکزم رو بگذارم که مبادا اشتباه کنم. چیزی که اینجا باعث می شود این دوری را تحمل کنم شاید همین کاری باشد که انجام میدم. سیستمهای بیولوژی، همیشه مورد علاقه من بوده‌اند، اما متاسفانه بدلیل نداشتن نرم‌افزارهای لازم در ایران نمی توانستیم کار کنیم ( البته کامپیوتر‌های قوی).به قول همسرم ، هر پیشرفتی سختی‌های خودش را بهمراه دارد. زندگی‌ همین است دیگر ،باید رفت و رفت تا به مقصد رسید.انصافا من خوشحالم که جاد ‌های همواری را پشت سر می‌‌گذاریم ، دیگر مسافر این راه باید کمی‌ صبور باشد ، غیر از این است؟! پس پیش به سوی جلو ! زندگی‌، من آماده ام.



5/12/2009



امروز یکی از استاد های بخش , از من پرسید شیراز چطور شهری است؟ بعد نقشه یه آوردو گفت شیراز رو میتوانی روی این نقشه به طور دقیق به من نشان بدهی؟ من هم سعی کردم شیراز را روی آن نقشه پیدا کنم . . . گفت من خیلی شیراز را دوست دارم , پرسیدم واقعا؟ خندید و گفت میدانی چرا؟ . . . چند ساعت بعد یه کاغذ برایم آورد که رویش یه متن به انگلیسی نوشته بود. کمی نگاهش کردم چیزی شبیه شعر بود , گفت میدانی از کیست ؟ گفتم نه؟ گفت واقعا نمیدانی؟ من هم همینطور گیجو منگ نگاهش کردم, با لبخند گفتم نه نمیدانم؟



خندید و گفت حافظ!



آن لحظه بود که به ایرانی بودن خودم بالیدم.

5/02/2009







حالا متوجه می شوم که چرا به ما می گویند , شما خوب وقتی به سوئد آمدید!

اینجا , این روز ها حالو هوای بسیار جالبی دارد, یک نو هیجان در مردم هست که ناخوداگاه در ما هم تزریق می شود. چقدر اینها خوب بلدند شادی کنند! به کوجکترین بهانه جشن می گیرند و شادی خودشان را در کمال آرامش نشان می دهند.

چند روز قبل با سوپر ویزر و بقیه هم گروهی هایم به یک پیکنیک2 ساته رفتیم( عکس مربوط به همان است) , خوشم آمد از نحوه برخورد این آدم! با اینکه یک فول پروفسور است و کلی برای خودش برو بیا دارد, اما اینقدر راحت صدای پرنده ها را تقیلد می کرد, آواز می خواند , بلند بلند می خندید . . . من چه؟ از تعجب فقط نگاهش میکردم! آخه من کجا اینقدر بی پروا شادی کردن را دیده بودم.

4/26/2009

سلام .اخرش نتوانستم راهی برای نصب فونت فارسی بروی کامپیوترم پیدا کنم. و حال دست به دامن یک کیبورد مجازی شدم. سخت است راحت نمی شود تایپ کرد . با امرو زمی شود یه ماه که به سوئد آمده ایم و هنوز این محیط جدید برایمان آنقدر جذابیت دارد که در پی کشف بیشتر ش باشیم.راستش را بخواهید ، من فکر میکنم دغدغه های اصلی یکسان آدم ها ی تمام دنیا شاید باعث شده در محیط ها ی مختلف بتوانی با آنها وجه تشابه پیدا کنی و در نتیجه با آنها ارتباط بهتری برقرار کنی.
زمان بیشتری لازم است تا به نتیجه کاملی برسم و لی در همین مدت هم به یه مشخصه چشم گیر آدم ها ی اینجا پی برده ام.این که حریم شخصی واقعن معتبری برای خودشان دارند و کسی حق ورود به آن را ندارد مگر اجازه داشته باشد.اینجا نوعی خلوت و آرامش فردی هست که زمان می بردتا من به راحتی درکش کنم .شاید اینجا آدم ها راحتتر می توانند خود واقعی شان را نشان دهند یا حداقل به خود واقعی بقیه کاری ندارند.

4/23/2009

I want to write in Farsi, but I don't know how? there is a computer engineer in our department and I asked him to fix my Problem! Frankly, I like to be myself here and write every things I want in my own language but writing in English limits me. SO ,if you know how can I find a way to install Farsi on my computer , please tell me.

4/22/2009

I am a little confused!

To be honest, I am in Lund university for 6 months Post doc study( foghe Doctor a).My supervisor is a nice man and more important point , of course, is his ability in Biophysics. He is really master in this field and I am lucky to be in his research group! I should do all my best to be successful in these 6 months but one thing bothers me, he is so busy and has no time to ask more than 2 questions. I don't know how I can learn new subjects without any suitable discussion with him. how should I satisfy my curiosity?

God help me!!!

4/20/2009

visiting Copenhagen






Hi to all my friends,

Today was an interesting and so memorable day of my life! I visited the most famous Professor in Chemistry around the world at Copenhagen university. However he is my husband supervisor for these 6 months but I am so glad to see him.He is so kind and sociable, we spent nice time together during the afternoon.

Copenhagen is a beautiful city . My camera was completely on to take photos actually! In my opinion, It is a part of Paradise in the earth, But I am sure we have same perfect and fabulous sceneries in our country too.

4/19/2009

Today is another day!.

we discovered a new place near to our apartment just a few hours ago. It is a beautiful forest and there are a great deal of colors specially in this season. I bet in summer , I will see the most eye catching views in my life. My group mates say to me , that I choose a right time for coming in Sweden and I , of course, should thank God for changing my Scholarship from French to Sweden ! Here all the Swedishs are really kind and hospitable too.

My best chance , in my mind, is their ability in speaking English in comparison with Frenches whom are prejudice in using other language instead of their own.

Tomorrow , we are going to visit Denmark.New adventure will start!

4/17/2009

Hi, I am in Lund right now, we arrived at Sweden at March 31.It was a big day. I was pretty disturbed but I was trying to be relax.
So we will be here around 6 months but I miss Iran so much! here I know how much I love my country and how much I am related to our values.

I try to find a way for writing in Farsi here! but until that times , I may prefer to write in simple English manner!

1/31/2009

رفتمان به فرانسه کنسل شد و تصمیم گرفتیم راهی لوند سوئد شویم.حال هم منتظر نتیجه ویزا هستیم...روزگار عجیبی است.اصلا فکرش را هم نمی کردیم که جریان به اینجا ختم شود.هر چند زمان زیادی گذشت تا از بلا تکلیفی در آمدیم . خلاصه اش امیدوارم که سوئد رفتمان اوکی شود و زحماتی که کشیدیم بی نتیجه نماند!از همه اینها که بگذریم در این ایامی که با فرانسوی ها مکاتبات اینترنتی داشتم یک دوست بسیار خوب فرانسوی را یافتم .انسانی که انقدر انسانیت داشت که ندیده و نشناخته از تمام حقوق انسان دیگری چون من دفاع کرد.فیلیپ نمونه میلیونها انسانی است که در گوشه گوشه ی این دنیا شرافت و انسانیت رازیست می کنند بی هیچ ادعایی

12/10/2008

وقتی به آن زنی که در چهار چوب آینه پیداست،زل می زنم لحظه ای شک می کنم که این خود اوست. که این همان دخترک کنجکاوی است که تنها لذت زندگیش حرف زدن با پروانه های باغچه بود.خیلی زود بزرگ شد این دخترک!ومن نمی شناسمش گویا.این تصویر، جمع حیات چهار زن است که سالهاست به بودن در کنار هم عادت کرده اند .
یکیشان به شدت آزادی خواه است و تحمل ذره ای حرف زور را ندارد.عصبانیتش در مقابل زور غیر قابل کنترل است و استقلال فردی اش را بی نهایت دوست دارد.
آن یکی ، زنی است که می خواهد مسایل زندگیش را مثل یه معادله چند مجهولی حل کند و وقتی به جوابی نمی رسد.وقی معادلاتش به جواب غیر منطقی می رسندبه طرز غریبی سکوت میکند.یعنی میخواهد نشان دهد که دارد روش حل مساله اش را عوض میکند!
زن دیگر عاشق ادبیات است واز ریاضی متنفر است.زندگی را به شکل یک غزل می بیند و تلاش میکند تمام ابیات غزلش از یک وزن پیروی کنند و وقتی وزن شعرش به هم میخورد گوشه ای کز میکند و اشک می ریزد.
و آخرین زن درون من، زنی است آرام که رسالتش هدایت کردن سه زن دیگراست و هر روز صبح یکی از انها را بیدار می کند! برایم جالب است که چگونه این 4 زن در کنار هم این سالها به خوبی و خوشی زندگی کرده اند بی آنکه حسادتی میانشان شکل بگیرد..
.

11/22/2008

روزهایی که پشت سر گذاشتم روزهای به مراتب خاطره انگیزی بوده اند .روزهایی سرشار از تجربه های نو.اینها زمانی دست نیافتنی بوده اند و حال تردی و تازگی شان چندان باورم نمیشود از علی عزیز و پریا ی مهربانم به خاطر تبریکشان بسیار ممنونم.
و اما اینکه چرا دیگر کم پیدا شده ام! درگیر یک سری کار های اداری و نامه نگاری های مرتبط با آن هستم که تمام تمرکزم را از من گرفته।نمی دانم نهایت قضیه ختم به کجا می شود اما امیدوارم که نتیجه تمام این مکاتبات مثبت باشد و ما بتوانیم برای یک فرصت مطالعاتی شش ماهه راهی دیار فرنگ شویم. قرار است که اگر بخت با ما یار شود و کارهای ویزایمان اوکی، به جنوب فرانسه سفر کنیم و ببینیم شیمیدانهای فرانسوی چه خوابی برای شش ماه آتی مادیده اند؟ !البته روزهای مبهمی هم در پیش است که باید آمدنشان را صبوری کنم،برنامه هایم همگی تهشان نامعلوم است،نمی دانم کی قرار است از این بلاتکلیفی های ممتد رها شوم.اگر نمی نویسم یا به دوستانم سر نمی زنم همه شان را بگذارید به حساب اینکه فعلن دغدغه های زندگی ام خیلی بیشتراز آن است که فرصت حتی لحظه ای وب گردی را داشته باشم.تنها هنر کنم یک جک میل ساده انجام بدهم.یاد روزهای کم دغدغه به خیر که یک قهوه گرم و یک منیتور پر از پنچره های رنگارنگ تنها دغدغه ام بود!

9/26/2008

BECAUSE OF YOU (تقديم به صادق ترين صبح زندگي ام)

Author: Vishal Narsian
Because of you
my world is now whole,
Because of you
love lives in my soul.
Because of you
I have laughter in my eyes,
Because of you
I am no longer afraid of good-byes.
You are my pillar
my stone of strength,
With me through all seasons
and great times of length.
My love for you is pure
boundless through space and time,
it grows stronger everyday
with the knowledge that you'll always be mine.
At the altar
I will joyously say 'I do',
for I have it all now
and it's all because of you.




8/08/2008

به دنبال يك مقاله هستم.مقاله مربوط به پروژه ام مي شود و سوپر وايزرم تاكيد زيادي دارد كه حتما آنرا پيدا كنم و تا هفته ديگر بخوانمش.مقاله را نمي توانم بگيرم .سايت ژورنال فقط خلاصه اش را مي دهد .دانشگاه هم كه كلا تعطيل است.گويا با تعطيلي تابستاني ،تمام سايت هاي اطلاعاتي هم كه با آن قرار داد داشته به تعطيلات رفته اند و اصلا هيچ مقاله علمي را نمي دهند.ما مانديم و يه كولبار كار انجام نشده كه به خاطر جريانات بي برقي و بي آبي و ...هرروز هم به تعدادشان افزوده مي شود.بي خيال مقاله مي شوم.خسته شده ام.به طور اتفاقي در گوگل تايپ مي كنم" بوشهر قديم".حاصل اين جستجو ،خداييش، خيلي بهتر از يافتن مقاله به دلم مي نشيند.

ساحل دريا در 83 سال پيش-بوشهر يك لنج در كنار ساحل 83 سال پيش-بوشهربافت بازار قديمي بوشهراين عكس توسط يك تاجر آلماني در 83 سال پيش گرفته شده استنمايي از ساحل بوشهر در سال 1952 ميلاديزنان در حال شستن لباس-80 سال پيش
اسكلهبچه ها-فقر موجوددر چهر ها يشان را ببينيد.بافت قديمي باز سازي شده
پي نوشت:
تعداد عكس ها خيلي بيشتر از اين چند عكس بود.متاسفانه مجبور شدم سايز همه شان را كوچك كنم تا راحت لود شوند.راستش را بخواهيد وقتي اين عكسهاي قديمي را نگاه مي كنم ،به يك آرامش عجيبي مي رسم.حتي فقر موجود در اين عكس ها،وضعيت رقت بار زندگيشان و آن قيافه هاي بهت زده و شوكه شده درمقابل فلاش هاي پر سرو صداي دوربين هاي عكاسي آن روزها،خيلي بيشتر به دلم مي نشيند تا اين عكس هاي بزك دوزك كرده فتو شاپي اين روزها كه هيچ احساسي درشان نيست.

7/31/2008

امروز را در استراحت كامل گذراندم.به عبارتي تمام كتابها ومقالاتم را گذاشتم گوشه قفسه، جوري كه در ديدم نباشنددر ضمن به تماس هاي تلفني كه مربوط به دانشگاه و استادم باشد هم پاسخ ندادم.يك طوري خواستم از اين جو كسالت باري كه براي خودم ساختم، رها شوم .كتاب خواندم.يك فيلم كمدي هاليوودي ديدم. دست اخر هم سريال يوسف پيامبر را با شعف خاصي نگاه كردم.اما در تمام اين لحظه ها احساسم مي گفت براي آنكه شادي واقعي را حس كنم، يه كار ديگري هم هست كه فراموش كرده ام انجام دهم.نيم ساعت قبل وقتي ايميلم را چك كردم متن زيررا ديدم كه از طرف يكي از دوستان خوبم برايم فرستاده شده بود. آنرا كه خواندم متوجه شدم چه چيزي را از خاطر برده بودم و باز به اين نتيجه مكرررسيدم كه طبق گفته جيمز رد فيلد،هيچ اتفاقي تصادفي نيست.
زندگي مانند قهوه است
چند دوست دوران دانشجويي كه پس از فارغ التحصيلي هر يك شغل هاي مختلفي داشتند و در كار و زندگي خود نيز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان ديداري تازه كنند. آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بيشتر حرف هايشان هم شكايت از زندگي بود. استادشان در حين صحبت آنها قهوه آماده مي كرد. او قهوه جوش را روي ميز گذاشت و از دانشجوها خواست كه براي خود قهوه بريزند. روي ميز ليوان هاي متفاوتي قرار داشت; شيشه اي، پلاستيكي، چيني، بلور و ليوان هاي ديگر. وقتي همه دانشجوها قهوه هايشان را ريخته بودند و هر يك ليواني در دست داشت، استاد مثل هميشه آرام و با مهرباني گفت: بچه ها، ببينيد; همه شما ليوان هاي ظريف و زيبا را انتخاب كرديد و الان فقط ليوان هاي زمخت و ارزانقيمت روي ميز مانده اند. دانشجوها كه از حرف هاي استاد شگفت زده شده بودند، ساكت بودند و استاد حرف هايش را به اين ترتيب ادامه داد: «در حقيقت، چيزي كه شما واقعا مي خواستيد قهوه بود و نه ليوان. اما ليوان هاي زيبا را انتخاب كرديد و در عين حال نگاه تان به ليوان هاي ديگران هم بود. زندگي هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جايگاه اجتماعي ظرف آن است. اين ظرف ها زندگي را تزيين مي كنند اما كيفيت آن را تغيير نخواهند داد. البته ليوان هاي متفاوت در علاقه شما به نوشيدن قهوه تاثير خواهند گذاشت، اما اگر بيشتر توجه تان به ليوان باشد و چيزهاي با ارزشي مانند كيفيت قهوه را فراموش كنيد و از بوي آن لذت نبريد، معني واقعي نوشيدن قهوه را هم از دست خواهيد داد. پس، از حالا به بعد تلاش كنيد نگاه تان را از ليوان برداريد و در حاليكه چشم هايتان را بسته ايد، از نوشيدن قهوه لذت ببريد!

7/10/2008


برای چندمین بار فیلم The Portrait of a Ladyرا می بینم. نمی دانم چرا ناخواسته با شخصیت ایزابل همذات پنداری می کنم و هر بار که این فیلم را می بینم ، این احساس غریب شدت می گیرد. فیلم معجونی از سرگشتگی ،نیازها،عشق و احساس ،تنهایی ومحدودیت های یک زن است.زنی که می خواهد زندگی را آنطور که خودش می خواهد تجربه کند ولی مسیر زندگیش به شکل غریبی تغییر می کند.کمتر فیلم و رمانی است که بتواند چنین تاثیری بروی من بگذارد.نمی دانم در ناخودآگاه من چه خبر است، که علی رغم تفاوت های زیاد بین من وایزابل!هر بار که فیلم را می بینم دلم بیشتر به حالش می سوزد و احساس می کنم که خود من بوده ام که به تصویرش کشیده ام.
خلاصه فیلم در زیر آورده شده است:

Isabel Archer, an American heiress and free thinker travels to Europe to find herself. She tactfully rebuffs the advances of Caspar Goodwood, another American who has followed her to England. Her cousin, Ralph Touchett, wise but sickly becomes a soulmate of sorts for her. She makes an unfortunate alliance with the creepy Madame Merle who leads her to make an even more unfortunate alliance with Gilbert Osmond, a smooth but cold collector of Objets' de art who seduces her with an intense but unattainable sexuality. Isabel marries Osmond only to realize she's just another piece of art for his collection and that Madame Merle and Osmond are lovers who had hatched a diabolical scheme to take Isabel's fortune. Isabel's only comfort is the innocent daughter of Osmond, Pansy, but even that friendship is spoiled when Countess Gemini, Osmond's sister, reveals the child's true parentage. Isabel finally breaks free of Osmond and returns to Ralph's bedside, where, while breathing his last, they both realize how truly connected they are, physically, emotionally, and spiritually.

6/21/2008

کتاب پیشگویی آسمانی نوشته جیمز رد فیلد را خواندم.یعنی پس از حدود دو سال که دوستی پیشنهاد کرده بود که حتما بخوانمش،خیلی تصادفی در یک کتاب فروشی نسبتا متروکه،دیدمش .خواندنش برای منی که به تند خوانی معروفم زیاد طول نکشید.به اعتقاد من یا نویسنده نتوانسته است به خوبی ادای مطلب کند یا مترجم در ترجمه مطالب دچار مشکل بوده .چون مفاهیمی که در این کتاب به آن اشاره شده اند خیلی زیبا و تاثیر گذارتر از متن فعلی، می توانستند باشند! اما نهایت قضیه این است که نویسنده می خواسته به تمام خوانندگانش بفهماند که:هیچ اتفاقی در جهان تصادفی نیست،هیچ انسانی در زندگی ما بی هدف وارد نمی شود و هر انسان،شیئ،اتفاق و پدیده ایی رسالت خاص خود را در جهت هدایت کردن ما به سوی هدف زندگی مان دارد.
با این که کتاب را یک بار خوانده ام ، اما علاقه شدیدی برای خواندن مجدد ومطابقت دادن مطالب آن با زندگی خودم دارم.در واقع ذهنم درگیر این مساله است که چگونه یک حادثه بد و ناخواسته ،می تواند ما را در جهت رسیدن به هدفمان قرار دهد.برایم جالب است که بدانم که آدم بد های زندگیم چگونه توانسته اند مرا در مسیر رسیدن به هدفم قرار دهند؟ اگر مایل هستید خودتان می توانید این کتاب را تهیه کنید وبخوانید،مطمئن هستم شما هم پس از خواندن این کتاب، مثل من به دنبال یافتن فلسفه و داستان تمام اتفاق های زندگی تان خواهید بود.
پيشگويی آسمانی / نوشته جيمز ردفيلد / برگردان ستاره آخوندی / نشر آسيم / چاپ دوازدهم / 3400 تومان.

6/11/2008

هر وقت که وبلاگم را به روز می کنم ، همه حس های خوب به سراغم می آیند.تمام روزهایی گذشته از جلوی چشمانم مثل یک فیلم سریع می گذرند و به خاطر می آورم همه روزهای پر تحرک و سرشار از ایده ای را که گذرانده ام.اما حالا دغدغه ها و ایده هایم یک طور دیگری شده اند.دوستان وبلاگی ام هم گویا مثل خودم شده ام.وبلاگ هایشان را که میخوانم احساس می کنم آنها هم مثل من ، بر طبق عادتشان و یا شاید به خاطر همان حس دلپذیری که برای لحظه ای به سراغشان می آید ، کماکان وبلاگشان را به روز می کنند و دست از سر نوشتن ولو حتی یک جمله تکراری ، بر نمی دارند. ولی خوب در این میان هنوز هم هستند دوستانی که همینکه وبلاگشان پینک می شود، برای خواندن لحظه شماری می کنم.خوبی این فضای مجازی این است که اگر هم غمگین باشی میتوانی جایی را درش پیدا کنی که یک نفراز خوشی و شادی اش نوشته باشد و تو را با تمام خستگی هایت سر ذوق بیاورد.

خلاصه اش کماکان وبلاگ می نویسم ، چون حس های خوبی که از نوشتنش به من منتقل می شودرا دوست دارم.

امروز سوپر وایزرم به طرز بسیار غیر منتظره ای مرا سوپرایز کرد! یک خبر خوب، یک موقعیت استثنایی درست در لحظه ای که هیچ انتظارش را نداشتم.
مدتهاست که به خودم می گویم آدم
را چطور می توان شناخت؟چرا که حس نیت و یا سو نیتشان گاهی انقدر ظریف و زیرکانه دررفتارشان مخفی می شود، که نمی شود تشخیص داد که چه هدفی در پشت برخورد هایشان است.مهارتی خاص می خواهد رسیدن به درک و تشخیص این مساله.ولی با تمام این مسایل ، امروزمتوجه شدم که سوپروایزرم قطعا در تمام این چند سال ، حس نیتی خاص در رفتارش نهفته بوده که بعضی وقتها تشخیصش برای من سخت می شده!






5/30/2008

حالا که قرار است به یک ثبات نسبتا دایمی برسم، حالا که ظاهرا همه چیز بر وفق مرادم هست و حالا که دیگر دغدغه هایم کمتر از تمام روزهای گذشته است، چیزی در گوشه مغزم وول می خورد।حسی نا شناخته آزارم می دهد.هنوز خسته ام.آن همه تنش واضطراب و فشاری که برای مدتی برویم بوده، اثرشان را حال نشان داده اند.به خودم می گویم زندگی آیا انقدر ارزش دارد ، که برایش اینقدر حرص خوردم؟ آیا آنهایی که پا به پایشان رفتم و ایستاده ام، می دانند که چقدر برا ی موفقیتشان ، سختی کشیدم؟ خیلی چیزها هست که گفتنش سخت است.حتی نشان دادنشان در عمل هم راحت نیست.مثل احساسی که الان دارم و آزارم می دهد.
می دانم مهمترین فرد در زندگیم خودم هستم و هیچکس نزدیکتر از من ، به من نیست.میخواهم تمرین کنم که بیشتر از تمام آدم های دور و برم به خودم اهمیت بدهم .زندگی ارزش حرص خوردن ندارد!

5/16/2008

مي گويند آدم وقتي مشكلي نداشته باشد كه به اش فكر كند،وقتي شكمش سير باشد و دغدغه نان را نداشته باشد،وقتي همه عزيزان دور و نزديكش در صحت و سلامت كامل بسر ببرند و خلاصه اش خوشي دلش را بزند، دچار افكار مخ به كار گير و فلسفي مي شود.چاره اش چيست كه آدم از اين افكار به سرش نزند؟
آخر هفته تصميم گرفتم كه به كتاب فروشي بروم و چند جلد كتاب بخرم، بعد از جستجو هاي فراوان براي يافتن كتاب هاي مورد علاقه ام، يك كتاب تقريبا صد صفحه اي با چاپ معمولي پيدا كردم.وقتي خواستم قيمت پشت جلدش را جك كنم ، دود از سرم بلند شد! آخه قيمت يه كتاب بايد اينقدر زياد باشه 3200تومان! بعد براي اينكه دل خودم را آروم كنم گفتم خوب حالا اين كتاب رو بخر ، نويسنده اش ارزش پرداخت اين مبلغ رو داره .به هر حال دو جلد كتاب ، آن هم بيشتر به خاطر نام نويسندگانشان ، خريدم و خوشحال و شاد وخندان به خانه آمدم و با شور و اشتياق فراون شروع به خواندن يكي از آنها كردم.چشمتان روز بد نبيند . ترجمه كتاب ها چيزي در حد افتضاح است.ادم اصلا نمي داند فعل جمله هايش كجاست و فاعلش در كدام جمله قايم شده است.خلاصه اش اين است كه مترجم احساس كرده ، كه هر چه بي ريخت تر ترجمه را تحويل خواننده بدهد ، ادبياتش پست مدرن تر مي شود.ديگر تصميم گرفته ام پول بالاي هيچ كتابي ندهم آخر با اين وضعيتي كه من مي بينم ديگر كتاب ها هم ارزش يك بار خواندن ندارند!
كتاب هاي كه من ديده ام ، همه شان سطحي شده اند.موضوعات ناب درشان نيست .يا اگر هم اصل كتاب موضوع خوبي داشته و ادبياتش قوي بوده ، توسط يك مترجم ضعيف به يك اثر خيلي معمولي تبديل شده است.من هم كه نه وقتش را دارم و نه منابع موثقي در اختيارم هست كه بدانم چه كتابي خوب است و با تحقيق كامل سراغ خريدش بروم بايد هر روز بنشينم و به اين دو كتاب نگاه كنم و حسرت بخورم !
حالا اگر كسي اين اواخر كتابي خوانده كه فكر مي كند ارزش يك بار خواندن را دارد خوشحال مي شوم كه به من پيشنهاد بدهد .




4/18/2008

زندگي با ادم هايي كه دغدغه شان هيچ است،هيچ در اتاقي كه بوي ياس دهد با پنچره اي بزرگ به آن اندازه كه بتوان از آن درياي ابي را ديد.زندگي در زمانه اي كه در ان هيچ كس تنها نيست و همه دلهايشان بوي بهشت مي دهد و كسي در حسرت نان نيست.زندگي در وقتي كه ارام بي انكه اضطراب و تشويش فردايي در سرت باشد،روي زمين دراز بكشي و روياي ستاره ها را ببيني كه به سويت دست دراز مي كنند، كه نسيم صورتت را نوازش دهد و چشمانت از پس اين نوازش مست شوند و آرامشت ابدي شود و اصيل .جايي كه هيچ كس تحمل كردن زندگي را ،مجبور نشود :و زندگي انقدر سبك ،خواستني و شيرين باشد كه هيچكس نگويد ،چرا آدم وسوسه شد كه سقوط كرد،كه مست طعم گس سيب شد ؟ و هبوط مفهوم زايش باشد نه سقوط و نيستي!
آري زندگي با آدم هايي كه دغدغه شان هيچ است،هيچ!
...
كسي صدايم ميزندگويا؟
مادرم راست مي گفت كه بهار فصل روياها و تخيلهاي شاعرانه من است!

4/13/2008

خیلی وقته تصمیم داشتم که اینجا رو به روز کنم.اما بعداز تعطیلات عید، کلی کار روی سرم ریخت.حسابی درگیر انجام دادن و تمام کردن کارها و پروژه های عقب مانده ام بودم و کماکان هستم.اما سال خوبی را شروع کرده ام گویا.چون نتایج کارهایم خیلی بهتر از ان چیزی است که پیش بینی می کردم و بسیار خوش بینم به اینکه بهتر از اینهاهم بشود.می خواستم بگویم که:
شیراز عجیب این روزها زیبا شده است.همه باغ ها، بلوارها و کوچه های شهر بوی بهار نارنج می دهند.حیاط دانشکده ما جان میدهد برای نشستن و زیر سایه درختان نارنجش چایی خوردن.درختان توتش هم امسال خیلی پر بارتر از سالهای گذشته شده اند، از همین الان منتظرم که توت های قرمزش برسند و با هم گروهی هایم هر چه سریعتر تکلیفشان را روشن کنیم!
اما:
دیشب خبر بدی شنیدم، انفجاری در یکی از حسینیه های معروف شیراز رخ داده که باعث کشته شدن دست کم ده نفر و مجروح شدن تعداد زیادی شده است.از صبح تمام سایت های داخلی را چک کرده ام که علت دقیق این حادثه را بدانم، متاسفانه بسیاری از سایت هایی که از این اتفاق نوشته اند،فیلتر شده اند.انهایی هم که قابل دسترسی هستند خیلی مبهم در موردش توضیح داده اند.تا انجا که من خوانده ام علت اصلی حادثه بمب جاسازی شده در کیف سامسونت بوده.هر چند عده ای این را تکذیب کرده اند و گفته اند که علت انفجار ،مواد منفجره و ادوات جنگی بوده که در حسینیه به نمایش گذاشته شده بودند!حالا گیریم که علت حادثه هم معلوم باشد ، چه کسی میخواهد پاسخگوی مردم بی دفاع و بیگناهی باشد که در کنار این همه فشاری که رویشان است ،چنین ضربه ها و داغ هایی هم به دلشان می نشیند؟! تورم 40% ، فساد اجتماعی و اخلاقی که روزبه روز در جامعه بیشتر می شوند کم نبود ، بی امنیتی هم به اش اضافه شد !گویا خدا همدلش نمی خواهد ما کمی حالمان خوش باشد...

3/20/2008


سال نو مبارک

امیدوارم برای شما و تمام عزیزانم،سالی سرشار از موفقیت و کامیابی باشد.خدانگهدار

3/11/2008



دوست دارم بدانم شعري كه در تصوير بالا نوشته شده است،ترجمه كدام بيت از غزل هاي حافظ است؟ شما چه فكر مي كنيد؟
مضمون شعر به فارسي چيزي شبيه اين است:حتي بعد از اين همه مدت ،خورشيد هرگز به زمين نگفته است كه تو به من مديوني!ببين كه عشق چه مي كند مثل نوري كه بر آسمان مي تابد.

2/29/2008

صبح شده بود.نور لجوجانه خودش را از لابه لاي پرده اتاق به صورتم رساند.خواب نبودم اما. يعني آنروز زودتر از هميشه بيدار شده بودم.خيلي قبل تر از انكه نوري بخواهد از لابه لاي ان همه ازدحام به چشمان من برسد.حوصله اش را نداشتم گويا.حوصله اينكه يك روز تكراري ديگر را اغاز كنم. به عبارتي حتي حوصله ساده ترين كارها را هم نداشتم.با بي تفاوتي غلتي زدم.پشت به نور كردم.چشمانم را بستم و تخيلم را به كار انداختم. مثلا تصور كردم كه دسته گلي خريده ام و به پيرزن همسايه مان سري زده ام.همچنين تصور كردم كيك شكلاتي خوشمزه اي پخته ام ودوستم را براي عصرانه دعوت كرده ام...اوه داشت يادم مي رفت، حتي تصور كردم كه هيچ كار عقب افتاده اي ندارم و مشغول ابياري گلدان هايم هستم.انقدر تخيلم را به كار انداختم كه از تصور كردن،خسته شدم.يعني در اوج تخيلاتم بودم كه تلفن همراهم زنگ زد. از همان تماس هايي بود كه نه در ان حسي است و نه انتقال عاطفه اي .يك تماس تلفني كاري كه مي شود گفت در ان طمع رسيدن به يك منفعت جا كرده.شبه دوستي كارم داشت .راه ديگري نبود جز تجربه يك روز تكراري ديگر بدون هيچ هيجان ، حس و عاطفه شور انگيزي.برخاستم. نور، خودش را بدجور لوس مي كرد.پرده را كنار زدم و به اش اجازه دادم هر جور دلش مي خواهد،رفتار كند.امانكته اين جاست كه ان روز يك روز تكراري نبود .نور خودش را از پس انبوهي از ابر هاي سياه و سنگين پر از باران، به دم پنچره اتاق من رسانده بود تا به من بگويد به رنگين كماني نگاه كنم كه روبروي من شكل گرفته است.قطره اشكي روي گونه ام لغزيد.ناگهان دلم براي خودم تنگ شد.نور عجيب طنازي مي كرد و من به دختركي نگاه مي كردم كه فراموش كرده بود هيچكس در زندگي تنها نيست.نور هست.هميشه هست!

2/24/2008

چقدر خوشحالم که بالاخره تونستم در وبلاگم بنویسم ، اخر نمی دانید که .مدتی بود نه می توانستم وارد مدیریت وبلاگم بشوم و نه حتی کامنت دونی هر وبلاگ بلاگ اسپوتی از جمله همین جا را باز کنم.صبح که در سرویش دانشگاه نشسته بودم به خودم گفتم کاش وبلاگم درست بود و من می توانستم امروز درش بنویسم... و اما الان می گویم کاش از خدا چیز دیگری خواسته بودم .از پیش نوشت بالا که بگذریم می خواستم در مورد فیلم زیبایی که چند روز قبل دیده ام بنویسم .
نمی دانم شما فیلم the notebook را دیده اید یا نه.فیلمی زیبا با داستانی بسیار جذاب در پیرامون یک عشق زمینی اما از نوعی متعالی. شما می توانید داستان این فیلم را از سایت ویکی پیدیا بخوانید اما دیدنش را اگر ندیده اید، بهتان پیشنهاد می کنم.(یعنی اگر مثل من به روز نیستید و هر فیلمی را ده سال بعد از اکرانش می بینید)
بعد از دیدن فیلم، به فکر فرو رفتم .به اینکه چه چیزی باعث میشود دو انسان عاشقانه با هم زندگی کنند و در این میان حتی سختیهای بسیاری رو بر خودشون تحمیل کنند.به این فکر می کردم که من وهمسرم نیزآیا می توانیم در دوران پیری و کهنسالیمان نیز آنقدر عاشقانه زندگی کنیم مثل اینکه که در همان روزهای آغازین آشناییمان هستیم.آیا عشق نیازی به نگهداری و مراقبت ندارد؟مگر نمی گویند که عشق(منظورم همان عشق توام با تفاهم و تعهد است)پس از چند سال آغازین به یک حس عادی تبدیل می شود وبیشتر تعهد و تفاهمش باقی می ماند تا ان شور و هیجانش ؟ پس وقتی شکلش عوض شود یعنی بعد از چهل سال ماهیتش به یک عادت دلچسب تبدیل شود،دیگر این که یک حس متعالی نیست.یک جور پای یک قراردادعاطفی ایستادن است!
آدم های کمی رو دیدم که در هفتاد یا هشتاد سالگیشان همان قدر برای هم جذابیت وتازگی داشته اند که در جوانی و آغاز رابطه شان.در جامعه خودمان هم که نمونه این پیرمرد و پیرزن ها زیاد است که هر روز و هر شب سر کوچکترین مساله ای با هم کلاویز می شوندو به قولی سایه هم را با تیر میزنند ومدام پشت سر همدیگر غرغر میکنند. در حالیکه ادعا می کنند کلی عاشق هم بوده اند یک زمانی!
خلاصه اش نمی دانم چطور می شود یک عشق را همیشه تازه نگه داشت.نگذاشت که زندگی پر از زرق و برق و بی احساس ماشینی امروزاز لطافتش کم کند. و یا چطور می شود از عشق یک حس متعالی ساخت که بقول بازیگر مرد این فیلم"معجزه کند". من به این کاملا معتقدم که اصیل ترین حس در انسان عشق است و پیوسته نیاز به توجه و مراقبت دارد اما راه توجه و مراقبش چیست؟

2/08/2008

زندگي


در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل کلاس درس آورد. وقتي که کلاس رسميت پيدا کرد، استاد يک ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت. آنگاه از دانشجويان که با تعجب به او نگاه مي کردند،
پرسيد: آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند: بله، پر شده.
استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت. بعد ليوان را کمي تکان داد تا ريگ ها به درون فضاهاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجويان پرسيد:
آيا ليوان پر شده است؟ همگي پاسخ دادند: بله، پر شده!
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل ليوان ريخت. ذرات شن به راحتي فضاهاي کوچک بين قلوه سنگها و ريگ ها را پر کردند. استاد يک بار ديگر از دانشجويان پرسيد: آيا ليوان پر شده است ؟دانشجويان همصدا جواب دادند: بله، پر شده!
استاد از داخل جعبه يک بطري آب را برداشت و آن را درون ليوان خالي کرد. آب تمام فضاهاي کوچک بين ذرات شن را هم پر کرد. اين بار قبل از اينکه استاد سوالي بکند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله، پر شده!
بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت: اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چيزهايي که اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اين ها برايتان باقي ماندند، هنوز هم زندگي شما پر است.
استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد:ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند که در زندگي مهمند، مثل شغل، ثروت، خانه. و ذرات شن هم چيزهاي کوچک و بي اهميت زندگي هستند. اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد، ديگر جايي براي سنگ ها و ريگ ها باقي نمي ماند. اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي کند.
در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف کنيد که واقعاً اهميت دارند، همسرتان را براي شام به رستوران ببـريد، با فرزندانتـان بازي کنيد و به دوستان خود سر بزنيد. براي نظافت خانه يا تعميـر خرابي هاي کوچک هميشه وقت هست. ابتدا به قلوه سنگهاي زندگيتان برسيد، بقيه چيزها حکم ذرات شن را دارند.

منبع: عشق بدون قيد و شرط

متن فوق را یکی از دوستانم برایم میل زده بود।امروز صبح در حالی این داستان را خواندم که تمام ذهنم درگیر شن ریزه هابود।بعد از خواندنش به دنبال قلوه سنگ هایم رفتم و صادقانه بگویم که متوجه شدم مدتهاست فراموش کرده ام زندگی فقط همین یک لحظه است। از این که بگذریم می خواستم بگویم که دو تا از استاد های دانشکده علوم را یافته ام که عجیب عاشق همین لحظه هاو قلوه سنگ های زندگیشان هستند بسیار نازنینندو من به این همه شور و احساسشان غبطه می خورم।زوج سالخورده ای هستند که از هیجده سالگی با هم بوده اند। همکلاس هم بوده اند گویا و حال هر دو هفتاد و چند ساله اند।چنان زندگی را عاشقانه زیسته اند که فراموش میکنند گذر این شصت سال زندگی مشترکشان را و انقدر عشق می ورزند که همه دانشجویان دانشکده علوم را شیفته لبخند مهربانشان کرده اند.من عاشق زلالی وجودشان شده ام।این روزها یاد گرفته ام که دفتر و جزوه هایم را بردارم و بروم در اتاق مردی بنشینم که روح زندگیش انقدر گسترده است که مرا لحظه به لحظه عاشق تر کند।اخرین باری که پیشش بودم به من گفت :"مریم در زندگیت عاشق باش، آدمی که عاشق است دغدغه مادیات رو نداره و همین مادیات زندگی هستند که برای ما افسار می سازند وما رو اسیر خودشون میکنن"دکتر به همسرش میگوید "شیدخت من یعنی دختر خورشید و خورشید یعنی عامل حیات و تکامل "راستی اسم همسر دکتر شیدخت است!

1/19/2008

خودم را اين روزها مرور مي كنم.عكس ها و فيلم هاي چند سال اخيرم را نگاه مي كنم.به اتفاق هاي مهمي كه در اين چند سال اخير برايم رخ داده، دقيق تر مي شوم .به ياد دوستاني مي افتم كه سالهاست ازشان خبري ندارم و انهايي را به ياد مي آورم، كه با ورودشان به زندگيم دچار تحول هاي اساسي شده ام. نتيجه اين مرور ها اين است كه مي بينم غلظت اتفاق هاي زندگيم در اين دو سه سال اخير خيلي بالا بوده است و بعد به عملكرد خودم در برابر اين اتفاق ها مي انديشم كه كجا ها عجولانه و هيجاني بوده و كجاهايش منطقي و بالغانه.كارنامه زندگيم تا اينجا ،البته به اعتقاد خودم، خيلي هم بد نبوده ولي در يكي دو مورد نياز به تمرين و تلاش بيشتري دارم.اما مدتي است كه اعتقاد و نوع نگرشم به زندگي دچار يك تغيير شده است.احساس مي كنم لازم است چاشني هاي زندگيم رابه اصطلاح عوض كنم.به طور مثال اولويت ارزش هايم را تغيير دهم.به گذشته ام كه نگاه مي كنم مي بينم خيلي جاها ديگران و خواسته هايشان را در اولويت قرار داده ام در حاليكه خودم به شدت در سختي و عذاب بوده ام.ديگراني كه گستره بزرگي را به خود اختصاص مي دادند.خانواده ،دوست ، استاد ، رييس و... يادم مي آيد يك بار در حاليكه خسته از كار روزانه در حال خوردن چاي بودم ، استادم به اتاقم آمد و از من خواست براي گرفتن يك كتاب كه مورد نياز استادم بود ، به كتابخانه دانشكده بروم.در ان حال از استادم زمان خواستم كه بعد از نوشيدن چايي ام به كتابخانه بروم و لي با برخورد تند استادم مواجه شدم كه گفت "من استاد تو هستم اگر در حال خوردن غذا هم بودي نبايد چنين تقاضاي بي جايي از من ميكردي و بايد سريع بلند مي شدي و به دنبال انجام دادن كار من مي رفتي" بعد از ان روز ديگر هرگز پيش نيامد كه دربرابر خواسته استادم مخالفتي كنم و همين مساله فشار عصبي زيادي را بر من وارد مي كرد و مي كند. شايد مشكل من اين است كه نمي توانم به راحتي اعتراض كنم و نه بگويم اما وقتي به اطرافيانم نگاه مي كنم متوجه مي شوم خيلي از ادم هاي دور وبر من دچار همين مشكل هستند.به گمانم اصلا ارامش و حقوق خودمان برايمان اهميتي ندارد و بيشتر به دنبال جذب رضايت ديگرانيم.براي خودم البته مواردي هم پيش آمده كه در برابر خواسته هاي بي جاي ديگران ايستادگي كرده ام و به قولي با شجاعت تمام "نه " گفته ام اما نتيجه نهايي اين بود ه است كه از بسياري مزايا محروم شده ام .
دلم مي خواهد زماني برسد كه خودم باشم و كارهايي كه دوست دارم تنها برايشان تصميم گيري كنم.
اگر این زندگی تنها فرصتی منحصر به خود من برای درک و تجربه لحظه های تکرار نشدنی است، پس این خود من باشد که برای همه این لحظه ها برنامه ریزی کند و نه هیچ کس دیگری حالا می خواهد این فرد رییس من باشد یا استادم و حتی دوست و رفیق من.من دوست دارم لحظه های زندگیم را خودم مدیریت کنم .البته من انقدر ها منعطف خواهم بود که خودخواهی را از این مدیریت تا حدودی حذف کنم!
حالا که گذشته ام را مرور می کنم،متوجه می شوم لحظه های خاصی را هدر داده ام که هرگز برایم تکرار نخواهند شد.لحظه هایی که حتی خوردن یک لیوان چای گرم وتازه دم می توانست نشاطی بی نهایت را جایگزین خستگی و درماندگی یک روز پر از استرس کند.حالا که به گذشته ام نگاه می کنم می بینم چه زمان هایی را هدر داده ام تنها به بهای آنکه می خواستم "خوب" باشم.

1/09/2008

سرش را بین دستانش گرفته است. موهای ژولیده اش روی شانه هایش ولو شده اند.کاپشن رنگ و رو پریده ای تنش است .پاهایش را با حالت عصبی ای تکان می دهد و همه اینها یک توصیف بسیار معمولی از ظاهر در هم و بر هم مردی است که دیگران او را آقای " ب " صدا می زنند.آقای "ب" در یک روز معمولی مثل همه ما از خواب بیدار شد.در رختخواب گرم ونرمش یک تکانی به خودش داد و به طرز بی خیال گونه ای پیچشی به اندام خواب آلودش داد و از رختخوابش بیرون پرید.بعد صورتش را با شعف خاصی شست و به خودش در آیینه چشمکی زد.صورتش را اصلاح کرد.صبحانه مفصلی خورد و بعد با آرامش بی نظیری لباس هایی را که می خواست در سر قرارش بپوشد انتخاب کرد.کمی وارسیشان کرد و بعد آماده شد.کیف دستی اش را برداشت و با خوشحالی برگه تقویم رومیزی اش را نگاه کرد:10دی ساعت ده صبح.
و از خانه اش بیرون رفت اخر قرار بود در روز تولدش با لاخره وامی را که تقاضایش را ما ها پیش داده بود دریافت کند.برای خودش نقشه ها کشیده بود .طرح هایی داشت و بالاتر از همه این ها می خواست سر و سامانی به زندگی اش بدهد.
از آن روز سالها می گذرد.مردم شهر آقای "ب" دیگر خبر از آن شاعر خوش پوشی که هر روز صبح با آرامش غریبی به گل ها سلام می کرد ندارند و سالهاست که در 10 دی برایش مجلس بزرگداشتی می گیرند و شعر هایش را از حفظ می خوانند و برای زنده ماندن یادش ده دقیقه سکوت میکنند.آقای "ب " همیشه شعر های شاعر خوش پوش را زمزمه می کند در حالیکه پاهایش را به شدت تکان می دهد و سرش را میان دستانش می گیرد و گه گاهی با لحن حزن آلودی می گوید: کاش هرگز شاعر نبودم!

1/08/2008

یه کم کلافه هستم این روزها .هیچکدام از برنامه هایی که در دو ماه پیش ریخته بودم به بار ننشسته!مقاله ی یکی از پروژه هام به طرز عجیبی در یک سیکل رد و تصحیح مزخرف افتاده و من دیگه واقعا موندم با این کار چه کنم। بعد از سرما خوردگی کذایی که تو پست قبلی در موردش نوشتم ،هنوز احساس کوفتگی و بی حالی می کنم و راستش رو بخواهید حوصله هیچ کاری جز استراحت کردن رو ندارم! نمی دونم کی این رخوت و بی حالی دست از سر من بر میداره و یا شاید هم لازمه من یه برنامه ریزی قرص و محکمتری برای خودم بکنم.احساس میکنم که دلم میخواد بشینم کنار بخاری و یه کتاب خوب و کار درست دست بگیرم و یه لیوان قهوه تلخ تلخ ترکی بخورم یا شاید هم دلم میخواد برم یه سفر زمستونی و هوایی تازه کنم.خلاصه بگذریم در حال حاضر بیشتر از هر چیزی دلم می خواد یه هو چشمامو ببندم و باز کنم و بعدش ببینم
1: مقاله ام پذیرفته شده
2: پروژه جدیدم به نتیجه قابل قبولی رسیده
خداییش احساس می کنم این دو تا موضوع ذهنمو واقعا درگیر کرده،فقط اگر بشه چه خوب میشه...
پ.ن: در راستای بهبود نگرش به زندگی
حقيقتي کوچک براي آناني که مي خواهند زندگي خود را 100% بسازند!!!



اگر
A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z

برابر باشد با

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26


(تلاش سخت) Hard work

H+A+R+D+W+O+ R+K
8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98%

*


(دانش) Knowledge
K+N+O+W+L+E+ D+G+E
11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96%



*
(عشق) Love

L+O+V+E
12+15+22+5=54%

*

خيلي از ما فکر ميکرديم اينها مهمترين باشند مگه نه؟!!!

پس چه چيز 100% را ميسازد؟؟؟
(پول) Money
M+O+N+E+Y
13+15+14+5+25= 72%



*
(رهبري) Leadership

L+E+A+D+E+R+ S+H+I+P

12+5+1+4+5+18+ 19+9+16=89%
*
پس براي رسيدن به اوج چه کنيم؟
(نگرش) Attitude

1+20+20+9+20+ 21+4+5=100%



*
اگر نگرشمان را به زندگي، گروه و کارمان عوض کنيم زندگي 100% خواهد شد.

نگرش همه چيز را عوض ميکند،
نگرشت را عوض کن همه چيز عوض ميشود

1/05/2008

راست گفته اند که آدم ها را فقط می شود در موقعیت های خاص شناخت و من باز فرصتی داشتم تا به چشمی کاملا باز اطرافیانم را بهتر ببینم و بشناسم راستش را بخواهید من خودم آدم کاملی نیستم وهرگز هم چنین ادعایی نداشته ام اما همیشه تلاش کرده ام که با بقیه انسانها مهربان باشم به ارزش وجودیشان احترام بگذارم و برای کسی دردسر درست نکنم اگر گاهی به کمکم نیاز داشتند تا انجا که از دستم بر می آید کمکشان کنم اما مدتی است متوجه شده ام که بد زمانه ای است ! مثلا اخر هفته پیش دچار یک بیماری سرما خوردگی -انژین شدید شده بودم و بر طبق تجویز پزشک باید استراحت مطلق میکردم،خلاصه در این سه چهار روز دوستان خودم که چقدر برایشان وقت و انرژی و گاه حتی هزینه صرف کرده بودم فقط می امدند یه سری میزدند و می رفتند بی انکه فکر کنند شاید من حداقل به حضور فیزیکشان نیاز داشته باشم البته گاهی هم میس کال می زدند که مثلن به یادت هستیم ! و من پیش خودم همه اش فکر می کردم یا من خیلی متوقع هستم یا دوستانم خیلی بی معرفت.

اما در این روزها کسی به فریادم رسید که هرگزازش انتظار نداشتم میدانم اگر دو روز گذشته او نبود و مثل پروانه به دورم نمی چرخید مطمئنا حال و اوضایم به خوبی امروز نبود و جالب این جاست که دوستانم وقتی می دیدند که دوست خواهرم اینگونه دارد دور من میچر خد اعتراف میکردند که خوش به حا ل خواهرت که چنین دوست با معرفتی دارد و صد البته من به خودم قول دادم از این به بعد کمی بیشتر از خواهرم یاد بگیرم که در دوست یابیش به چه نکاتی توجه میکند؟!

12/31/2007

هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی ست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ دیوانه* فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت

"ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"

* قصد اهانت به حافظ را نداشتم گویا شاعر برای انکه وزن شعرش خوب درآید حافظ را دیوانه کرده!

12/19/2007


چند روز پیش به حافظیه رفتم ، یک جورایی دلم می خواست یک فال جانانه از دیوان حافط بگیرم که چشمم افتاد به درویشی که در کنار مزار حافظ نماز می خواند انقدر جذب حال روحانی درویش شدم که تا پایان نمازش ایستادم و تماشایش کردم.وقتی نمازش تمام شد دیوان حافظ در دست به سمتش رفتم و با یک حالت بسیار مودبانه و با احترام فراوان به اش گفتم : میتوانید یک غزل رااز این دیوان برایم بخوانید که ناگهان درویش با چنان لحن تند و بی ادبانه ای به من گفت: برو گمشو بذاز زیارتم رو بکنم.چرا ولم نمی کنید .اعصابم را داغون کردید.ادم های دیوونه!...


من چنان تعجب زده به اش نگاه می کردم که اطرافیانم دلشان به حالم سوخت.لحن بی ادبانه و پرخاشگرانه درویش چنان مرا درهم ریخت که یک لحظه با خودم گفتم کاش هرگز به او چنین یشنهادی نمی کردم.بعد رفتم در یک گوشه از حافظیه نشستم و تمام مدت به درویش نگاه می کردم که داشت دورارامگاه حافظ طواف می کرد.نمیدانم چرا ان درویش با من این برخورد را کرد.شاید پیش خودش فکر کرد که من یک دختر بیکار هستم که از سر تفریح امده ام حافظیه و برای خودم مثل برخی دنبال سوژه میکردم.یا شاید فکر کرده بود که میخواهم مزاحم عبادتش شود ویا شایدسواد نداشت که از روی دیوان بخواند و در نهایت شاید هم اصلن به هیچ کدام اینها فکر نکرده بود و از سر کم حوصلگی می خواست مرا از سر خودش باز کند اما من هر وقت از جلو حافظیه (که در واقع هر روز است) می گذرم به یاد ان درویش بد اخلاق و رفتار بسیار بدش می افتم و پیش خودم می گویم : درویش ها هم فقط درویش های قدیم که ادم ازشان لحظه به لحظه درس های اموزنده میگرفت!


12/17/2007

این روزها خیلی سخت می گذرن! نه آلورا*ی روی میزم تونسته برام کاری کنه نه اون گل سرخ مخملی و نه حتی دسک تاپ گل منگلی که همه رو مبهوت خودش می کنه .هر روش مدیتیشنی(الهی و غیر الهی) که بکار می برم حداکثر تا 10 دقیقه این اضطراب و دلشوره لعنتی رو کم می کنه.کارهای پروژه ام همینطور رو سرم تلنبار شدند و کار من شده هر روز اومدن و این گوشه ی ازمایشگاه نشستن و زمان رو تلف کزدن!خلاصه اش اینه که نمی دونم چطور می تونم این چهار روز باقیمانده تا شب یلدا رو سپری کنم بدون اینکه ...یعنی انتظار بدترین درد ه و من تحمل این انتظار ها ی کشدار و طولانی رو ندارم.ندارم.ندارم.ندارم!

*آلور ا= گیاهی از تیره کاکتوس که از شیره ژل مانند آن استفاده دارویی می شود.

12/12/2007

روزنوشت 1:در این روزهایی که وقت آزادم بیشتر شده است،توانسته ام کتاب هایی که چندماهی می شود خریده ام و نخوانده ام را با یک دل راحت بخوانم.درانتهای شب فردینان سلین راکه نیمه تمام گذاشته بودم دوباره دست گرفته ام .به نظرم کتاب سنگینی است .یک جورایی خواندنش مثل این است که زیر رگبارمسلسل های میدان جنگ جهانی هستی.اصلن نوشته های سلین گویا اینطوریند.مرگ قسطی اش که روزگارم راحسابی درگیر خودش کرده بود و جانی کندم تا کتاب تمام شد!

روز نوشت 2:از صبح که آمده ام ، حوصله خواندن مقاله های مربوط به پروژ ه ام را نداشتم .خب راستش را بخواهید خسته شده ام از بس معادلات خشک و بی روحی را در مغزم فرو کرده ام که به کار حل هیچ مشکل ملموسی در جامعه ام نمی خورد.رشته من کاملا یک رشته تیوری ومابین شیمی و فیزیک است و سر و کار من فقط و فقط با کتاب های مکانیک کوانتومی و کامپیوتر است!اوایلش این رشته برایم خیلی جذاب بود.اساس و فرضیاتش دنیای جدیدی را پیش رویم باز کرد.اما حالا بعد از گذشت این چند سال متوجه شده ام که این رشته ، ایده ال ذهن من نبوده است!خیلی دوست دارم مسیر تحقیقاتم را تغییر دهم به نحوی که کاربردی تر شود.اما درایران خیلی ممکن نیست.بنا به چند دلیل که مهم ترینش نبودن ادم ها و منابعی است که بشوداز اطلاعاتشان در زمینه ایی که من دوست دارم کار کنم، استفاده کرد.نبودن امکانات و سیستم های محاسباتی پیشرفته هم که در مرتبه های بعدی است.سوپر وایزرم که عقیده دارد من خیلی ایده ال گرا هستم و همیشه می خواهم بهترین ها را داشته باشم در حالیکه می شود در اینجا هم کارهایی کرد که در حد کارهای جهانی باشد و من حقیقتا احساس می کنم این عقیده چندان منطقی به نظر نمی رسد.

روز نوشت 3:من ترانه "فکر نکنی" مهستی را خیلی دوست دارم ویک هفته است که به طرز معتاد گونه ای فقط همین ترانه را گو ش می دهم و ناخوادگاه گوشه چشمم تر می شود می دانید گاهی وقت ها بعضی ترانه ها به اندازه یک عمر زندگی برای آدمی خاطره انگیزند و این ترانه برای من چنین وضعی دارد.روح بانو شاد که بانوی خاطره های خیلی هاست!

روز نوشت 4:نمیدانم چرا باران نمی بارد؟نکند قرار است خشکسالی بیاید؟

روزنوشت اخر: من حس نوشتنم گل کرده اما متاسفانه دیگر فرصتم تمام است ، سوپروایزرم صدایم میزند...خداحافظ تا بعد

12/10/2007


کاملا بدون شرح!می باشد.تحلیل در مورد این کاریکاتور برعهده خودتان باشد فقط اسم این کاریکاتور این است:چرا زن ها به ورزشگاه نمی روند؟

می توانید برای واضح تر دیدن نوشته های درون تصویر روی ان کلیک کنید تا در یک پنچره جدید باز شود یا ان را save picture as کنید.

12/05/2007


اتاق کارم چندان حال وهوای جذابی برایم نداشت راستش را بخواهید اتاق کار یا ازمایشگاه ما یک فضای مشترک با چهار نفر دیگر است که هر کدام سلیقه های خاص به خودشان را دارند.یک جورایی دل آدم درش می گیرد.نه دنج است.نه چیدمانش به دلم میچسبد و نه هوای مطبوعی دارد ، اما به ناچار باید فضایش را تحمل کرد.اما من سعی می کنم تا جایی که می شود ان فضایی را که در اختیار من است به میل وسلیقه خودم تزیین کنم .مثلا چند تا از سیاه مشق ها و شعر های را که بصورت چلیپا نوشته ام (خوشنویسی) به دیوارکنار کامپیوترم زده ام روی میزم یک تابلو نقاشی کوچک گذاشته ام.امروز صبح هم یک گل سرخ مخملی آورده ام و گذاشته ام روی میزم! نتیجه اش این شد که همین چند تکه کلی حال و هوای مرا عوض کرده است.آنقدر که سوپر وایزم با خنده به من میگوید : مریم خوب برای خودت اسباب انبساط خاطر فراهم کرده ای؟!

حالا اگر بخواهم از همین مساله به اصطلاح ساده یک نتیجه کلی تر بگیرم می دانید چه می شود: ما بعضی وقتها آنقدر ذهنمان را پر از آت و اشغال می کنیم وآنقدر زندگیمان را درگیر مسایل خشک و بی روح و پیچیده میکنیم که یادمان می رود می شود با کمترین امکانات و کمترین هزینه ها ،جوری فضای کسالت بار ذهنمان را عوض کنیم که خودمان هم باورمان نشود.مثلن دیدن یک نقاشی کودکانه روی دیواراتاقمان می تواند ما را به این فکر بیندازد که چه خوب بود اگر مثل کودکان در لحظه زندگی می کردیم.

من تجربه کرده ام که در سخت ترین شرایط زندگی دیدن یک شاخه گل چقدر می تواند آدم را به زیبایی های زندگی امیدوار کند!